♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من این بازی را قبول ندارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران روی رنگ های پاییز اسید می پاشد. نه نسیم نه برگ نه قدم های تند عابری که گذشت هیچکدام مجابم نمی کند، بدوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بدون تو زندگی تابلوی یک روز یخی است،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیا کلبه ای چوبی است و رویا خرگوشی سپید و زیبا اما از کابوس ها انتظار دیگری نباید داشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاصی ام کرده بادهای خزر مرا..... هی به در می کوبد و من دلم هری می ریزد،...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی وقت ها به سرم می زند ناپدید شوم اما، چه کسی مرا از مه کنار خزر پس خواهد گرفت؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست ها نشانه اند وگرنه بند دلم پاره نمی شد وقتی گم شدم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزها می روند شب ها می آیند شب ها می مانند شب ها... می روم کمی پیرتر برگردم در دوردست ابری .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاقبت پوستم را میشکافند اما نه تو را می یابند نه از من جز پیراهنی دریده سر نخی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی ماه به خورشید بگو برگردد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پلهها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفه است آسمان را بیاور بالهایت را به من بسپار برایت پرواز خواهم چید
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 4 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .