♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دود همه عاشقانه هایم توی چشم خودم رفت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز هم رو براهم رو به راهی که از تو دورم می کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل تنگم مثل بادی در گورستان مثل سبزه ای بر سنگ در آخرین غروب هفته...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آب از سر زمین گذشته موج شلاق خورده هم دم برنمی آورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر دست همه ی فصل ها را خوانده ام سرم را گرم می کنند تا تو در غبار گم شوی. دستم اما حساب نمی برد از من بر بخار پنجره نام تو را هی رج می زند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم پر از صدای جیرجیرکهاست دلم پر از باران...من اینجا چه میکنم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلاغ ها خبر ندارند شب را قال گذاشتم و چه قدر خوشبختی از گل های بالشت چیدم. حالا تا خدا خواب است در خواب هایت غلتی بزنم موهایت را بنویسم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خانه دلم بیا و بنام زندگی صدا کن مرا بگذار شاخه های گل از صدای تو در ژرفاها بروید و مست کند اندوه های شناور را خانه ام و نام من...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کس نمیداند تا چه حد غمگینم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این دنیا سودی برای من ندارد پاهایم را از لبهی پنجره آویزان کردهام رو به دریای خزر چای دارچین میخورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه از امروز سر صبح از هزار سال قبلتر بود که من سنگ شدم.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .