♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرد روزنامه می خواند چای می نوشد سیگار می کشد ......زن نگاه می کند لبخند می زند...بی خداحافظی میرود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه دور باشی وُ نزديك عطر خوشايند ريحان از رديفهای پشت سر، میوزد به باقيماندهی عمرم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی خیلی مهربان شود ورق میزند! ولی اکثراوقات آدم را مچاله میکند روزگار !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چوپانی را پرسیدند روزگار چگونه است گفت گوسفندانم را که پشم چینی کردم بیشترشان گرگ بودنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم بمانم ...اگه دل دل نکنی بودنم را......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چندگاهیست که بیمارم اما مرا با درد خود رها کنید من به بیماری خویش محتاج ام.......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 16 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .