♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فریاد دل نه شعر است نه نثر!!! قاعده کنج ندارد ! که به دیوار بگوییم سلام...پاسخ از در شنویم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دلم می گیرد در این ساعت - در این وقت - که سایه ی دیوار دوست بر من فرود آمد و خرد کرد مرا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر آفتاب نمی تابد تقصیر من نیست...با اینهمه شرمنده ی توام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نمی دانم مرگ چیست ... ، امّا می دانم زنده گی این نیست ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاهزاده شده ام شاهزاده ی قصه هایی که به آخر نمی رسند و گیسوان سیاهی که آرام آرام با سپیده تار می زنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر ساده ام هنوز روبروی فاجعه به آیینه ،به آب فکر می کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گهگاه می خواهم قاب تنهایی را بردارم از دیوار ... ولی ... ولی بیرنگی دلتنگی دستم را می لرزاند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خستهام از این همه بیطاقتی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیبایی تو بیشتر از حدّ مجاز است...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 43 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .