♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر بیهوده تلاش می کنم خودم را بچپانم توی این انگشت های یخ زده.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تازه فهمیده ام که چطور دردها که بزرگ می شوند دیگر به حرف و کلمه و دهان نمی رسند. همان جا میان ِ راه جان ات را می گیرند و نفس ات را بند می آورند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا من بازگشته ام از مرگی هزارباره از تکرارهایی تهوع آور با زخم های دهان گشوده خدایا من بازگشته ام بغلم می کنی ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تاخیر کرده ای و قلبم برای ایستادن تنها منتظر بهانه ای بیش از این است ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشک چشمان سياهم خشکيد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوشــبختی هایم را با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند بد خط بود ، روزگــار آنها را نتوانست بخواند ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گذر زمان هیچ چیزی را حـــل نمی کند... ماست مالـــی می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم امشب چه شده مرا؟ نمیدانم شاید قرار نیست صبحی جایگزینش شود امشب شبیست سنگین و من تحمل اینهمه را ندارم زانو در بغل میفشارم بجای تمام کسانی که امشب غم بر دل دارند آسوده بخوابید من بجای تک تک شما امشب احیاء ی غم خواهم گرفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واقعا چه حوصلهای داره این پشه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هميشه یه گوشه ي دلت رو بزار واسه اونيكه خلوتشو با خاطراتت پر كرده ... !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .