♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلـَــــــــــــــــــم، پُــر از زَخـــــــــــــم هایی ست.... که قرار است... وقتی بـــــُـــــزرگ شدم فراموشــشان کــنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قرار است تو به ملاقات من بیایی و اگر این راست باشد باید دشت آهوان چشمانم را سبز چین های صورت معصومم را اتو و گیسوان برفی ام را خلاف عقربه ساعت شعبده بازی کنم تا دیروز بچرخانم و دوباره رنگ شب کنم قرار است که تو به ملاقات من بیایی و اگر این راست باشد من باید به جبران کافه های نرفته گیلاسهای بهم نخورده تو را برای باقیمانده عمرم دیوانه شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شاید مـــست پیـــک آخرمـــ... پیـــک عشــــقـــ....!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام قبرهای دنیا کوچکتر از آرزوهای منند ! و به همین دلیل ساده نمی خواهم بمیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای کسی تنگ می شود که بارها حسنک کجایی را دیکته کرده بود و من به دلیل محو تماشای خودش دیکته ام همیشه صفر بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانم اجازه ؟ کمی دیر شده ام تا صدف های .....ساحل ...گوش ماهی های تازه می خواهم صدای دریا را برای او...................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو سپاسگزارم چون هر وقت تصمیم به کار بزرگی گرفتم سنگ بزرگتری جلوی پایم انداختی و من مجبور شدم ابتدا پریدن و سپس پرواز را یاد بگیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قاصدکی رسید خبری ازتونداشت پرپرش کردم تا عبرتی شود برای همه ی قاصدک ها...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تو نشسته ام ... اینجا کنار آتش سرد وجود خویش ... آتش کشیدی و اکنون خاکسترم به جاست ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .