♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه ای غفلت دل می بـَـری نگاه می کنم نه تو هستی نه دل ...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوابم میآید، اما باید به اندازهی گریهای کوتاه هم که شده به تو بیندیشم شاید نگاه گرم تو در لابهلای این همه رویا یا در خیال این همه خمیازه گم شده باشه چه کنم؟ باید بیابمت به این گریههای گاهبهگاه بالش و بستر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لعنت به بیتابی لعنت به تنهایی چرا من اینجام.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق پرواز است بي بالم، نكن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مُردن آدمی را مشتاقِ زیستن میکند؛ مشتاقِ کشفِ چیزهای نادیده و آدمهای از راه رسیده. مشتاقِ چیزهای تازهای که پیشتر نبودهاند؛ یا بودهاند و آدمی این چیزها را نمیدیده. رسیدن به لحظههای آخر است، انگار، که حسرتِ گذشتهی بیحاصل را در وجودِ آدمی زنده میکند و حسرت است، انگار، که بلای جانِ آدمی میشود در آن روزهای آخر و دقیقههایی که هرکدام، شاید، آخرین دقیقه باشند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هربار که مترو از زیرِ این خیابان میگذرد مثلِ پیرمردی که عاشق شده میلرزد و مثلِ پلّههای کهنه ناله میکند و مثلِ سقفِ اتاق تَرَک میخورد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من فقط برای سایهی خودم مینویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به موهـــــــــــــــای سفیـــــــــــــــدی که بر سرم می رویند دیگر کاری ندارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فرصت عاشقی کردن بود اما... جای تو خالی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بی بوسه ی تو عزرائیل را به خواب می بینم هرشب
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم قهوه بنوشم .... کمی به فنجانم نگاه کن
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 10 ساعت و 17 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .