♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست مرا بگیر،که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود...من جاودانی ام،که پرستوی بوسه ات بر روی من دری ز بهشت خدا گشود! اما چه می کنی دل را که در بهشت خدا هم غریب بود...(فریدون مشیری)
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در قرن یخ زده هیچ عقربه ای واژه های کهنه را مرور نمی کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره ی اتاقم در امتداد رنگین کمان دورترین قاصدک را تا خورشید پرواز می دهد انگار نمی خواهد شبیه من سهم دردهایش از تمام رنگها خاکستری باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی روی صورتم آب بپاشد.دیگر وقت آن است که مرگ بیاید و شاخ هایش را در دلم فرو کند...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای پایت .. رقص باران ..نمی آیی..؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعدن باهم می رویم مفاصا حساب اما اینک مخاطب عزیز بنشین وُ گوش های خودت را به من بده !کجای این آسمان گرفته بگذارم گوشه ی دلم کجای دلم به کار تو می آید ، هان !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو شاعرتر از آنی که کنار دریا بنشینم و آبی دلت راسپید کنم سپیدتر از آنی که شعر من است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه مهربان می شوند چمدان ها خیابان های پیچ در پیچ و حتا اتوبوس ها وقتی تو خاهی آمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرام و قرار ندارد،قلم ....شکل اندام تو پیچ می خورد در این شعر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر بدانم فردا آخرین روز زندگیم خواهد بود تا فردا درخت سیب خواهم کاشت. مارتین لوتر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر رمان زندگیم را خودم می نوشتم حتما بخش عمده ای از آن را به سکوت اختصاص میدادم ... تا بتوانم صدای پای یک نفر را بشنوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوشتو بیار می خوام دره گوشت بگم می خوام خودمو خالی کنم آوردی؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 4 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .