♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من چرا بی تابم! من چرا دنیا را قفسی سرد می انگارم! «خش خش برگ های پاییزی» دست ها ز محبت خالی آسمان از خورشید، شام از ماه تهی چشم ها از امید، رنگ ها بی رنگ و مردمان بی آیین، شادی کمرنگ و کودکی ها غمگین، «خش خش برگ های پاییزی» من چرا بی رمقم! من چرا دلتنگم! دل من می نالد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه سرزمینهای شمالی را می خواهم نه جزایر قناری بگذار تمام نقشه ها بگویند دیوانه ام من به دستهای تو بر می گردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوشته هایم دیگر بی دل شده اند..... تو میگفتی دریا یاد اور توست ... ولی من هیچگاه نتوانستم بگویم ... بی تو ... دیگر نمیتوانم دلم را عاشقانه به دریا بسپارم * و هنگام دست و پا زدن در عمق نگاه دریایی ات... نفسهایم را شماره کنم! دل نوشته هایم را میسوزانم... * همانگونه که تو دلم را ... و من و دل نوشته هایم به این باور رسیده ایم که... * وقتی دل نباشد نوشته بی معنی است *
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ديگر حتي قلمم نيز تن شکسته ام را باور ندارد و به ياري ام نمي آيد ...واژه ها از من فرار مي کنند و درد ها و رنج هاي اين زندگي تلخ با سرعت بيشتري به طرفم هجوم مي آورند ... من فقط از تو مي خواهم که بيايي و کبوتر غمي را که در چشمانم لانه کرده پر دهي ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه ناتمام ماند نگاهم پشت اين پنجره خيس....آه؛ چه اميد بي پاياني!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بي هيچ سيل اشک را در شب هاي تنهاييم همسايه کردم.. همه روزهايم را عطش نحس فرا گرفته... انگاري کول بشريت فقط بر قلب شکسته من سوار شده است...!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بادبادکم را می دهم به تو چند روزی که باد می آید یادت نرود به پشت بام رسیدی برایم گنجشک بیاور رنگ پرشالت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حتی اگرباران نبارد حتی اگر شکوفه های سیب را خواب نبینم حتی اگر … دلم می خواهد گنجشک ها را تمشک بدهم تو را عشق
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 10 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .