♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر سخته انتظاري که ميدوني پاياني نداره..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می پسـندم پاییـز را که معافـم می کنـد از پنـهان کردن ِ دردی(!) که در صـدایم می پیچـد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اونی که حروف رو کنار هم چیده بین آی و یو یه دنیا فاصله گذاشته
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از لابلای فصل های نمایش بیرونم بکش
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رنگ از رخ تمام قلم ها پريده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودش را در آغوشِ دیگری پرت می کُند امّا خدا و خودش می داند که دارد حواسش را پرت می کُند که دارد میان درد عشق غلت می زند دلش را جا گذاشته می داند کجا امّا نمی شود برود سراغش راضی ست به غلت زدن و پرت شدن....!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این کویر عطش زا دگر امید آب نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من چه کنم با آتشی که از درخت ها جلو می زند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوردیم زمین و آسمان گم کردیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
...در اندوه نداشتن دست وپا می زند. شاعری که نفس هایش را به چشمان تو دخیل بسته است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو غرق شدی میان نت های من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شراب از چشم میریزد ....شب از مو ........... پریشانی است سهم این رباعی ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .