♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتند آرام باش به دیروز نگاهی کردم و به فردا فکر آرامشی نیافتم وفریاد که نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . و هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود خاموش ، نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست ، نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند . و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد ، شنیده خواهد شد .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا درد هست می شود شاعر شد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در حرف های ما خبری از بهار نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این سایه به چه فکر می کند؟ حالا که من اینجا نشسته ام و به تنهاییِ او می اندیشم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشک ها از من آشیانه می سازند کلاغ ها به من می خندند این روزها مترسکی شده ام که ترساندن نمی داند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تزریقت می کنم هر روز در رگهایم اگر چه درد دارد، امّا نئشگی هایش تسکین بکری ست این بیماری مزمن را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه وقتی شب شود ، آسوده خاطر می شوم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پدرم، که دیگر نخواهمش دید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هشدار میدهم به زندگی لباس بدبختی اش را عوض کند وگرنه گشت ارشاد دلم خواهد برد اورا به زندان مرگ .......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حتما انجا که رفت دوست داشتنی تر بود تا کنار من.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من می خواهم تاریخ مرگم را جلو بیندازم..! اجازه می دهی سکوت زندگی؟!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .