♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا قلبم پیر نمی شود ! من خسته ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر راه مانده بین من و روزهای خانه تکانی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما به اندازه ای پیر شدیم که خاکمان را باد برد ه بود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در احاطه ی تپش برگ ورویایی که پرنده ام می کرد مشق می نوشتم عشق را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رگ کرده است این سینه ای که کودکی به آن چنگ نمی زند از دلتنگی نمناک می شود پیراهن در بی تابی دکمه های گریانش ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا! اگر عظمت حقّ الناس را در نگاه تو در می یافتیم ، به یقین چنین بی مُحابا بر کشتگاه حقوق مردم نمی تاختیم. نگاه خودت را در همین جهان ، عیان کن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با گرگ ها نشستیم با ببر ها خوردیم با پلنگ ها خوابیدیم با شیر ها نعره کشیدیم اما عاقبت به دست خرگوش اسیر شدیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همچو باد رهگذریم در این آستان... کاش که شاخه ای نشکنیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در خیالم گنجشک باران خورده ای هستم که هنوز چشمانش از دیدن پرتو آفتاب می خندند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب نگهبانی میدهم از پنجره ای تیره که رو باز میکند به هر چیز جز عبور رهگذرانی شاد سیگار در دست میشکانم دیده فرو میبندم مرده اند مردم این شهر بوی خاک می آید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا که می روی مست کن دل مرا ...کمی فقط بخند بعد برو...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .