♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی زندان یخ زده متروکیست که ما بی هیچ اراده ای مجبور به تحمل آنیم...و
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تمام وجود خیال می کنم که چقدر خوشبختم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز شب شد ولی من می دانم که فقط ، «دو قدم مانده به صبح» ولی افسوس قدم های شبم که بسی سنگین است ... که بسی طولانی است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فایدهای ندارد که به تاریکی لعنت کنیم، بهتر است که شمعی روشن کنیم.... ( محمد بهمن بیگی)
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرف از شاید و باید نیست باران نخواهد بارید ابرها لوله هاشان بسته اند و لمیده باد می خورند ، سفر می کنند می روند .. می آیند و هیچ کس به فکر مردی که بی باران زندگی نمی تواند ، نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک جعبه مداد رنگی کافی است تا کودکی بازیگوش بتواند در نقاشی اش نظم فصل ها را به هم بریزد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن که با طرح خاطره ای خود را بر قاب خالی دیوار به زنجیر می کشد " از یاد خواهد رفت. "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تله ای می گذارم برای زمان می گیرمش و می اندازم داخل قفس حالا دیگر، برف روی موی دختران و ریش شاعران نمی بارد...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یاد تو هر بار که می افتم درد می گیرد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .