♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قاصدک ها هم دیگر از من خبری نمی گیرند هرچه قاصدک بود را به سوی تو پر دادم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهار آمده اما من باید بروم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می بازم به خود...وگاه که در من بی من گم میشوی..دست هایم را لای موهای تو پیدا میکنم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همسایۀ پایینی هر بار به شال گردنِ راه راه من می خندد ! شاید هیچ گاه طعم سرمای دوازده ماهِ سال را نچشیده ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز از دل دلِ انگشتانم برای نوشتن رها نشده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی نمیشود رفت ....من غمگینم . خیلی غمگین . من بی تابم خیلی بی تاب . من سر در گمم خیلی گیج ... من پر از نا آرامیم پر از اینکه نمیدانم راه درست چیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو که نیستی انگار آخرالزمانِ من است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه دنیای کوچکی چه زندگی کوچکی چه مرگ کوچکی ! وقتی اینجا فقط ماشه می چکانند .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بهار هم به ما نیامد....در اعماق این " تلخ بودگی " ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنگاه که به جای خدا می نوشم ...اشک هایت را.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .