♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت شني را بر عكس كن مي خواهم دوباره زندگي كنم با صـــــــدا؛ موسيقي و يك ليوان چاي داغ ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی ام بی تو مفت نمی ارزد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاعر هم که می بیند لال میشود ! یخ می کند! مثل نوک انگشتانت که فقط زبان اشاره می فهمند و ناخنهایت که حس ندارند وقتی که خط می کشند بر پشت...احساست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تکرار این وهم خسته ام چمدانم را می بندم و فردا را از امتداد این خانه خط می زنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر کسی زنگ خانه را زد دیگر نترس.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لبخند سحرآمیز تو شکا[!]ت میان اندوه و عشق که روح پریشان شب را بر دوش میکشد وتقدیس میکند.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو از این شاعر که هیچ نمی فهمد جز بوسه و گناه و تیغ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ناخن ات را در چشمهایم فرو کن چشم دیدن هیچکس را ندارم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین روزهـا ... که حکم صـادر شود خاطراتت را گردن می زنند که هیچ لذتی در این عفو نیست !!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
♥چه ساده لوح اند آنان که مي پندارند عکس تو رابه ديوار هاي خانه ام آويخته ام و نميدانند که من ديوار هاي خانه ام را به عکس تو آويخته ام!♥
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .