@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ جاده ی شمال... یک کلبه ی جنگلی... یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی... کمی هیزم.. کمی آتش.. مه جنگلی... کمی تاریکی ِ محض.. کمی مستی... کمی مهتاب..
،قبل از انقلاب تو جاده اصفهان ، یک راننده کامیون می بینه زنی گریون کنار جاده ایستاده ، ازش چند و چون رو می پرسه ، و زن جواب میده : دو نفر با یک ماشین سر راه من و شوهرم رو گرفتنت ، شوهرمو زدند -شاید هم کشتند یادم نیست- و به من هم تجاوز کردند .
راننده کامیون میگه : ماشینشون رو میشناسی .زن جواب میده :بله . بهش میگه سوار شو . با سرعت میره و ماشین رو پیدا میکنه ، میکشه کنار ماشین و به خانوم میگه خوب نگاه کن همینها بودند؟ زن میگه بله خودشون هستند.
راننده کامیون میریه پشت سرشون و از روی ماشین رد میشه و باز دنده عقب میره و یک بار دیگه هم از روی ماشین رد میشه .
خیلی دور هم نه ، خودمون که دیدیم چه جوونهای ، که از گل بهتر ، جونشون رو کف دستشون گذاشتند ، همه چی رو به جونشون خریدند رفتنت تا نزارند فاجعه سوسنگرد برای دخترها و زنهای دیگر شهر ها اتفاق بیافته .
حالا به کجا رسیدیم ، غیرت ایرانی که این همه بهش می بالیدیم چی شده ، خودمون داریم جای عراقی ها و دشمن رو پر میکنیم ؟؟!!!!
حالا دسته جمعی حمله می کنند به یک باغ و زنها رو می برند ، توی جاده جلوی ماشین رو میگیرند و زنش رو می برند و بیشتر از 20نفر بهش تجاوز میکنند . دسته جمعی حمله میکنند به یک استخر زنانه .اینجا ایرانه ، همون جای که غیرتش اجازه نداد عکس هیچ زنی روی آثار تخت جمشید باشه ، اینجا ایرانه ما در حال سقوطیم ،
در ایـــن شبهای رمضـــانی، دلــــــم یک مناجات شــــبانه می خواهد، کنـــج اتاقم! که نتیِِِجـــه اش یک جفــــت چشــــمان پف کرده، جایی حــــوالی "جــمکــرانت" باشــــد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 22 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .