♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا دیگر شبیه هیچ حادثه ای نیستم که بخواهی تحلیل اش کنی بیشتر قدیسه ای می مانم که پنجه های هوسناک نگاه تو را وحشیانه می ستاید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا من - اینجا - هبوط خویش را می نگرم از پنجره ای که هر شب فردا را برایم خاموش می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به چشمانت هرگز اين گمان نداشتم كه جنگلي را به آتش كشد... پاييز خشك را جرقه اي كافي است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش دست آموز مهرباني ات شوم... تا از تو دور ننشينم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می گویم عشق و دهانم را باز ... بوی گل جهان را بر می دارد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتي كه باتو ام؛ هر ساعتي كه مي گذرد يك دقيقه نيست اماكدام لحظه ي بي تو كم از كبيسه بود؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزي بغض هايم را در دامنت مي ريزم ......باراني مي شوي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پیشانی اَم را بِبین چیزی نمیبینی ؟ مثلاً ... خَطی ... زخمی ... بَداقبالی ؟ چیزی که بتوان تَمام این دردها را به آن نِسبَت داد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قد کشیده ام تا مرگ آینه می بیند نگاه کن!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 9 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .