♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرندهای پرید جایَش پرندهی دیگری نشست و پردهی نمایش دوباره بالا رفت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیلی وقت استْ کووچ کردهاَند کولیها. دیگر اینجا هیچکس نعلِ خوشبختی نمیخرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرزها زبانِ فاصله را نمیفهمند. هرچه دورتر میروم نزدیکتر میشوی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را خدا نمیخواهد که برگردی وگرنه آمدنْ نه بال میخواهد نه کفش و عصای آهنین!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی چوب لای چرخ زمین بگذارد / داریم تمام میشویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدا را هم فریب دادهاند چشمهات وگرنه همان سالِ رفتنَت باید تمام شده باشد دنیا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سراسر خیسم اما گر گرفتم پر از نفته مگه جیبای بارون ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم من هستم و شمعدانی و لحظه های خیس حرفهای نگفته باران...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه هایم را هستی سبزه می کارد زیر درخت سیب و من شبیه گنجشکها برای دلتنگی پونه شعر می خوانم بلند - بلند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه ها برای تولدی با تو به نزدیک ترین حس گرم کبوتر خیره می شوند وقتهایی که پنجره خوابهایم را روی رد رویاها راهی می کند و تو در انتهای روشنی زیر لب به من فکر می کنی ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .