♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می ترسم .. نامت را .. همین روزها .. میان همین نوشته هایم!.. فریاد بزنم !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بـه تــو می سـپارم دســـتانم را وقـت عــبــور شـب...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از كدامين ابر چموش زاده شدم كه بودنم خيس تر از باران است؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم با بوي بهار مست مي شوم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدايا شهر من خسته است،خسته است بده فرصت به ماندن بار بسته است نگاه عاشقان بر راه مانده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پيراهن غزل تنها پوشش مادرانه است تا كلمه سردش نشود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شریان حیاتم را میان روزنه ای نگاه می کنم شهر محبت می خواهد مثل تو که راه می روی اما پاهایت فریاد می زنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه هایم را بردار جای امنی بگذار کوه سردش است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست دنیا رو می شود به زودی در مصالحه ای بین شب و روز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با من قراری بگذار بیا مرا هم با خودت ببر همانجا که مادرم را بردی آی فراموشی...!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 9 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .