♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در تو جا مانده ام یا تو در آینه ی عشق که هنوز نگاهم با خیالت شور می خواند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا گلدانهای خیس فراموش می کنند دستهایم که با اندوه نسبت خونی دارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم که دست باد موهایم را شانه نخواهد کرد و پریشانی رویا را هیچ ستاره ای مرور اما مطمئنم دوباره گلاب می گیرم از خورشید نزدیک قلب دورترین پونه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که بند بیاید از برگهای چنار سر می خورم روی گندم و تو بی هوا هورا می کشی برای بوسه ای خیس زیر برگهایی که هنوز چکه می کنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم با این ماه که هر شب از بالای شهر می گذرد همسفر شوم... کنار سپیدارها ماه را خواهی دید درون شعله ای از آتش امشب به هیچ چیز فکر نمی کنم جز خواستن تو.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک کوچه ی باریک هستی در شهری شمالی چند ساختمان نوساز و قدری سیم تلفن که ابرهای سپید را خط خطی کرده است پرواز بلد نیستم وگرنه مثل کبوترها به سوی تو می پریدم... از لبه ی این پرتگاه که اگر توصیف اش کنم کلمات روبانی سیاه به نظر می رسند بر دوش قاب ها.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حاضرم خواب ببينم نيستي، به شرطي كه خودت بيدارم كني بگويي: «چيزي نيست، خواب بد ميديدي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخر، گلهاي آفتاب گردان را ديوانه ميكني! جانم... بخند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطعه شعری است، سرد که فقط ردیف دارد، گورستان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماراخوش است سیرسکوتی که پیش روست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانت رو به كدام پنجره كشيده مي شوند هر صبح؟ آرامش شب را به هم زده اي كه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارم دست و پا می زنم و قطار رد می شود از روی خواب کودکی که آرزو های بزرگش دارد می سوزد ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .