♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه بادها را می شناسم نه می دانم در کدام جهت... من ملوان ساده ی خواب های خودم هستم بر پهنه ی دریایی که آرام نمی گیرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذستات رو مشت می کنی ...میگی گل یا پوچ.........؟تو دلم میگم ..فقط دستات......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر سوء سوء هیچ چراغی امیدوارم نمی کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مـــــــن عاشـــــق نیستـــــم فقط گاهی حرف تُو که میشـــود دلـــــم مثل اینکه تبـــــــ کنـــد گــــرم و ســـــــرد میشود آبـــــــــ میـــشــــــود تنگـــــ میشــود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتند که بی ریا باید زیست! آیینه شدم، باز شکستند مرا!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلــــــــم برای کسی تنگــــ استــــ کســـــی که بی من ماند کسی که با من نیستـــــ !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه هــــــایم را رام میکنـی و دل ِسرکشـــــــــم را آرام کمی بمان در این حوالی بی دلهــره ! بگذار آرام گیرم از عطر ِ کلماتتــــ .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در خانه ام، آرامش هست. .....دیوانه باشم! .....برای اطاقی تازه خانه ام را، ویران کنم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه سالی شد این سال سال مرگ رویاها به دست ٬ کابوس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم. باز گوئی در جهان دیگری هستم.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .