♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کســـــــــــی دستانتــ را نمی گیرد ... !! در جیبـــ بگذارشــ ـان ... شاید خاطره ای ته جیبتــ مانده باشـــد که هنــــوز گرم استــ ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدمیست دیگر... یک روز که حوصله هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبم مدتهاست که حرفی نمی زند اما من ... می ترسم قلبم بفهمد که " هنوز هم منتظرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جز پاهای بغل کرده ام مهمان دیگری ندارم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تـــــــــــــو ...رو بـر میـگـردانـی!بـیـچــاره مــ ــ ــن زیــــر و رو مـی شــــوم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی فقط همین بود؟ اینکه ما دیدیم قد یه پشگل ارزش نداش....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امروز با چمدانی که فقط پیراهن کودکیم در آن جای بگیرد از این شهر می روم خسته از این چلچراغ و قصرم خسته از صدای ناموزون کتری برقی من به ضیافت ساده ای مهمانم ضیافت سماور نفتی مادر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل درو ...دریغ و درد سفره تو بی نان سیلوی من پر از شعر عاشقانه !؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .