♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به مردی می مانم دراطاق طبقه ی هفتم یک خانه ی در کام حریق پنجره هست ولی جـــــــــرات پرتابم نیست و در این آتشگاه خــــــــــبر از خــــــــوابم نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در همان ساعت همیشگی رو به همان اندوه تلخ تنها ایستاده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
او آمد ......دید....خواند ....هیچ به من نگفت.....قصه ای تلخ ادامه یافت......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلِمان نیاز به چشمک ها دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این منم، این خسته از دنیای درد... نام من بگذار که باشد کوچه گرد...... اهل اینجام، کوچه باغ شعر نو ...... کوچه ای سرتاسرش جنگ و نبرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جوجه گنجشکی آواره ....... بیا فکر جایی کنیم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید خانه ی آخرتمان از این هم ویرانتر باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شگفتا!..............................از غم نبودن کسی اینگونه میگریم.........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام ...خدایا ... فقط تو می دانی که در این شبهای پر تکرار چه آرزوها به سر دارم... آرزو دارم که سر بر زانویت بگذارم ... دیگر دنیایم بس است ... دیگر گناهم بس است... دیگر عذابم بس است... خسته ام ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .