♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راستی مگر قرارمان فصل خرما نبود ؟ که من نخل باشم و تو شرجی ... افسوس در این نخلستان سربریده نشانی از تو نیست !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کفش هایم پاره ......جاده ...مسافر.....یارانی ام.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از خدا میخواهم همیشه زیر این باران خیس شوی...نه اشک یار......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی عجله می کنم بسترم را در باد و باران می برم کفش های من هنوز در آستانه ی خانه است همه جا نرگس می روید پس چگونه است که خانه ام در کنارباد شمال ازهراس صدای پای عابران می میرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دانی چه حالی دارد باغبانی که اندوهش فقط بی کسی باغچه است پس ازاو شاید گلدان از تشنگی بترکد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تو شبهایم بدونِ شبگردِ عشق مرگبارترین لحظات را میگذراند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .