♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قرارنيست دوباره نگران باغچه و نگران باغ هاي سيب باشم وقتي توهنوزاين جايي وازخاك وآسمان نگه داري مي كني!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درهاي آسمان بسته است ومن براين همه برف واستخوان-تنها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرااین آسمان صاف و این دشت بی باداست؟ مگرنه تورفته ای هیچ گاه بازنگردی؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرخ که نیستی لااقل سبزباش بکارمت کنارگوری که منتظراست بهارشود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این طورکه نمی شود بایدخودم بیایم سراغت راازماه بگیرم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عین روزروشن است، تورفته ای بازنگردی ومن مانده ام پشت این همه کاغذسیاه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرکجاباشی صدای ویولونی هست که بادبیاورد ابرخاطره هاراببارد وتوخیس مثل حالاکه زیرباران قدم می زنم برسنگ فرش خیابانی ازهرکجا قدم بزنی. * هرکجاباشی- مهم نیست مهم-صدای ویولونی ست که بادباخودمی آورد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر چشم های تو را داشتم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
افق، بهرنگ چشمهای منْ سُرخ میزند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهای سختی در پیش است ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .