♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انقدر سنگینی نگاهت کورم کرد که خدا را ندیدم،بگذار بشنوم...حادثه ای در راه است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب وهجوم تنهایی من محسور سلولی بی پنجره و اندوهی که از خیابانها و کوچه های این شهر برسرم میریزد... و فریادی خفه شده در حنجره از گمان همسایه... صدای پر تنش داریوش !!! فرو ریختن پردهء رسوایی من؟؟؟ درد تا استخوان رسیده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا به پاییز بسپار... بگذار زیر پای رهگذران خورد شوم تا زیر پای تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر دم از آئینه میپرسم ملول چیستم دیگر , بچشمت چیستم؟ لیک در آئینه میبینم که وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم... فروغ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا از این که میبینی پریشان تر چه می خواهی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز هم باغ ترانه های من بی بار است کو سیب؟!! عشق!!! انار!!! این باغ چقدر بیمار است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احتمالاً یک تکه از احساسم را پشت و رو پوشیده ای که هر چه می نالد نمـــــــــــــی فهمـــــــــــی نفســــــــــــــــــــــــــم در یقه ی وجودت گیر کرده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گُمم در لابلای پیچ های زندگی و نمیدانم گـــــــــــــورم در کدامینِ آنها کنده شده . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فقط ذره ای از بارِ غصه هایم کم کنید هزینه ی غیرت مضاعفتان را تمام و کمال می پردازم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دُرست در اوج ندانم کاریها مینویسم برای مخاطب خاصی که مینیمال هایم گنجایشش را ندارد نمیدانم بنویسم از لحظه هایی که فکرش را نمیکردی فکرش را نمیکردم . . . ؟!! یا بیخیال کلیشه هایی شَوم که میدانم کسی از آنها سر در نمی آورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گریه ام میگیرد وقتی میبینم کسی که همه ی دنیای من است منت دیگری رامیکشد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم ميسوزد براي قاصدكي كه نميداند به كجا ببرد اين حجم بزرگ دل تنگي هايم را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها... میل و رغبتم را چیزی شبیه به مرگ جویده است!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 9 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .