♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آزارم می دهی.... ومن می میرم فقط همین!!!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا دستهایت هم دردی را دوا نمیکند وقتی پاهایت دوووووووووووور. . .نه مرا دور میرند!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مبتلا شده ام به دستهایی که از من دورند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قوطی های رنگ را به دیوار می پاشم. . . بیهوده است تصویر تو پاک شدنی نیست از روی دیوار نگاهم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در سرمای نبودنت پرستو ها و گنجشک ها و کبوترها که هیچ ماهی های قرمز توی حوض هم کوچ می کنند!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهت را بگیر از من دلم هوای مردن کرده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این ماه مرده در میان تنم چه می کند ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب صدا می کند مرا ، - سایه ای دراتاقم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرنده ای که تیپا می خورد ، - قفس نمی خواهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرد را برایم معنا نکن ! زیر باران گریه می کنیم دیده نمی شود نه گریه ! نه مرد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب ها خوابم نمی برد… از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم بی انصاف… محکم زدی ، جایش مانده است…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از من نرنــــــــــج… نه مغــــــرورم نه بی احســـــاس… فقط خســــته ام… خسته از اعتــــــمادی بیــــجا…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد..رقصان می آید چون طفلی بازیگوش در گوش برگها می خواند و آرام می رود و هیچ گاه نمی بیند اندوهِ زردی جنگل را پس از عبورش ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 19 ساعت و 51 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .