♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سال هاست، عصرها، رو به روي خودم مي نشينم و چاي سبز تو را مي نوشم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بدنم تمایل تو در تمام سلول ها زندانی ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باراني هميشه .. غرقه در عطر بهار نارنج و دریا بند ر مه گرفته ماهيگيرها! آرميده در اغوش خزر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غروب؛ خاطره گودال است از ظهری غریب وپریشان حالی مردی که - در انبوهی لاله ها - آفتابش را می جست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ خانه ی آبی نمی بینم در این شهر که بتابد بر این پنجره این اتاق تاریک
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رودخانه ام به دریا ریخت تا گم شوم از تو .و پیدایم کند موج...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته از رنج های طویل چنان سگرمه هایش درهم است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رد بو سه های من بر پیشانی ماه راست گفتی عزیز! خدا هیچ کار خیری را بی اثر نمی گذارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر روز گرانی شیر، پنیر، ماست از ماست که بر ماست!.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این واژه های سرطان زده - مثل مجسمه های ابری آرزوی باریدن را درد می کشند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو میتوانی نیایی، ولی من نمیتوانم ، منتظرت نباشم!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 19 ساعت و 51 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .