♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دور شد ه ام دور و غریب از نیمکت های نشاط از شالیزارهای خندان شمال و آغوش تو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر ندیدمش نه در ازدحام دست های تنهای آینه و نه در سکوت گندم زارهای باد ندیده.... سال ها می گذرد هنوز بوی روسری اش شهر را دلخوش میکند.... و جشن گنجشک های بی لانه را که گرم ساده بود....غمگین تر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه جاده های دنیا را به جستجویت می روم دلم می لرزد نکند پشت شیشه های مه پوش شال و کلاه کرده ای تا جاده را برگردی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشستی در مرز نفسهایم ...مثل قایق کاغذی باد خوردی و باد خوردی و من دست و پاچلفتی نفهمیدم که تو فقط رهگذری از دریاچه خونین چشم هایم در مرز نفسهایم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت کافه آخر خط بود در انگشتان فالگیر و هیاهوی خداحافظی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دانم چرا شعرهایم اینقدر پرت شده اند از حال خودم که نشسته ام روبروی یک تابلوی مشکوک که ته چهره تو را دارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حقیقت من از انچه در نوشته هایم میخوانی تلخ تر است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنگامي كه آواز رهگذر... بي محابا در دل شب مي پيچد سكوت... داغي ست بر زبان سايه ها...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 3 ساعت و 24 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .