♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به شرافتم قسم شاعر نیستم من فقط می نویسم تو خودش شعر می شود این را یا کریم های پشت پنجره شاهدند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وصیت می کنم ؛ بند کفنَم را باز بگذارید! که وقت آمدنَش در آغوش بگیرمَش!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنجاق سرت را به من بدهی گاو صندوق بقراط را خواهم گشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سبحان الله آقای سکوت عزیز پایت را ورچین ...تا قلم نشده است...دردهایت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چند سال گذشته است؟...من مرده ام.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زرد آلویی که روی شاخه می رقصد جگرت را بهتر حال می آورد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگران از دست رفتنم نباش مژه هایم احساس تداوم مفرط دارند مثل پلی که بی وقفه ترمیم می شود و زنجیری که حلقه هایش چون رشته ای بی پایان به ابدیت پیوسته است یک تنه بر چهارپایه ی زمان ایستاده ام و بر دامنه ی آتشفشان عصبیت تو شوکران می نوشم اینچنین تلخ میاندیش که شکر خند تو در من استحاله ی میرایی است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ....سکوت زتدگی......تمام........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی..درد..افسردگی....تیغ....رگ ....خون...............مادر......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نفسم در نمي آيد......بی خیال ..بوی الرحمن گرفته ام.....یادم بخیر.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آمدیم...ماندیم...نماندید.....رفتیم.....تا گنجشکی در سردسیراین....تنهایی....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .