♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهنم را تکه تکه می کنند....خاطرات...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گلوی خشکم دیگر توان فرو دادن این نفس های خسته را ندارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان شال شب بر سر کرده و من هنوز بی تو در کوچه های بی کسی سرگردانم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دقایق سوت و کورم .........تنها ضربان قلبم را می شنوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حس می کنم به دره ای سقوط کرده ام که منظره اش زیباست اما تنهایم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره قطره تبخیر می شوم از هرم نگاهت وقتی خورشید در مهمان خانه ی چشمانت جای دارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به هوای دستان توست که نمی هراسم از افتادن ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حوض نقاشی را گم کرده ام تا گنجشکک دل را در آن غرق سازم شاید بیایی و نجاتم دهی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجایش دلم را هرچه بالا می برم باز تنهایی هایم سرریز می شود از آن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظاتم را تکه تکه می کنم برای بخشیدن به تو کاش قدرشان را بدانی و تنهایم نگذاری...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر بر دلم وصله زده ام که خودش شده وصله ای ناجور بر تن خسته ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حبس شدن پرده ها را پشت پنجره باور کردم وقتی که باد آمد و دیدم شوق رفتن را...! گاهی پنجره ها هم بی رحم می شوند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .