♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می سوزم به یاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جان می کند عاشق تا برود.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوشته هایم هیچ حکم صادر شده ای از قلبم ندارد لطفا خودتان را قاضی نکنید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم تنهایی هایم را خیرات کنم شاید اینگونه روح قلب زنده به گور شده ام را شاد کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از نوشته هایم خسته شدم.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می توانستم عقل و قلبم را با هم آشتی بدهم آخر تا به کی این همه ناسازگاری
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرفم را پس می گیرم قلبم صاحب خانه نمی خواهد همان قدر که متروکه بماند کا[!]ت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای سرودن دست نوشته هایم به دنبال بهانه ای می گردم ولی افسوس که تنها بهانه ی زندگی ام شده دلیل ننوشتنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگز به دستش ساعت نمی بست ساعت هدیه اش هم دیری بود نداشت روزی پرسیدم چگونه است که سرساعت می ایی؟ گفت ساعت را از خورشید میپرسم پرسیدم روزهای بارانی چطور؟ گفت روزهای بارانی همه ساعتها ساعت عشق است راست میگفت یادم امد که روزهای بارانی او همیشه خیس بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اعتباری به خروس سحری نیست دگر......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 14 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .