♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم را روی زانوهایم می گذارم و برای خود دنیایی از تو میسازم ... و آن لحظه ها را با یاد تو زندگی می کنم ... سرم را که بلند می کنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته شدم بس که تنها گريه کردم ... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم ... خسته شدم بس که تنها ايستادم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید کسی باشد که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد بیاید آغوش باز کند و پناهت شود و تو ... و تو یک جا تمام تنهاییت را تمام دلتنگیت را تمام سکوتت را تمام خستگیهایت را و تمام بغضت را میان هُرم نفسهایش نفس بکشی ... باید ... باید كه كسی باشد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیسم از باران ... با تو تکرار می شوم ... و چون پرستویی بی قرار ... آشیانه می کنم بر شانه های تو ... در عبای تنهایی خود می پیچم ... و پروانه های نیمه جانم را در آغوش می کشم ... و چه زیباست دستهای تو ... وقتی که پلی می سازی تا خود ماه ... برای به آغوش کشیدن پروانه های نیمه جان ... لبریزم از تو ... خیسم از باران ... با تو تکرار می شوم در عشق با آهنگ باران ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در من جاری ست ترانه عشق ... و آغاز می شود با آهنگ باران ... و چه زیباست دستهای تو ... وقتی که تقدیر مرا ورق می زنی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غضب الود به من نکن......روزی من ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه ای برای اشکهایم سراغ ندارم و دستانی برای نوازش دستانم هنوز بی تو بودن را باور ندارند چشمهایم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرمت نگه دار کاین اشکی که می بینی خونبهای عمر رفته ی من است....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .