♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پای زخمی ات را دریاب دل من برگ نبود دل من آینه بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من یقین دارم آینه فردا به من اولین اخطار را خواهد داد و اولین موی سپیدم را به رخم خواهد کشید و من از آن پس تا ابد از تو خواهم گریخت تا تصویر بهار گونه من در ذهنت محو نشود امروز به دیدارم بیا فردا ای بهار مضاعف برای من زمستان است و مگو من زمستان عمر ترا هرگز باور نخواهم داشت باور داشته باش در برگ ریزان پاییز برگهای زیبا هم بر زمین می افتد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا صبحانه تو اینقدر برای من خسته دلچسب است یک چای با طعم گس کودکیم برایم بریز مادر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امروز با چمدانی که فقط پیراهن کودکیم در آن جای بگیرد از این شهر می روم خسته از این چلچراغ و قصرم خسته از صدای ناموزون کتری برقی من به ضیافت ساده ای مهمانم ضیافت سماور نفتی مادر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شاید مـــست پیـــک آخرمـــ... پیـــک عشــــقـــ....!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام قبرهای دنیا کوچکتر از آرزوهای منند ! و به همین دلیل ساده نمی خواهم بمیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای کسی تنگ می شود که بارها حسنک کجایی را دیکته کرده بود و من به دلیل محو تماشای خودش دیکته ام همیشه صفر بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه من نه مزرعه نه مترسک مجروح و نه داسهای بیکار به هجوم ملخها فکر نکردیم یاد دستهای عزیزت برای آتش زدن دل ما کافی بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل درو ...دریغ و درد سفره تو بی نان سیلوی من پر از شعر عاشقانه !؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 55 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .