♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راستی مگر قرارمان فصل خرما نبود ؟ که من نخل باشم و تو شرجی ... افسوس در این نخلستان سربریده نشانی از تو نیست !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانم اجازه ؟ کمی دیر شده ام تا صدف های .....ساحل ...گوش ماهی های تازه می خواهم صدای دریا را برای او...................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه بوی باروت می دهد و من تن زخمی شعرهایم را پانسمان می کنم و تازه یادم می آید مربای به امسال من رنگ چه بود رنگ دل من !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درست روزی که من اهلی شدم مترسک من باید عاشق کلاغ میشد ؟ و مزرعه من بر باد درست روزی که من اهلی شدم چوپان من باید عاشق گرگ میشد و رمه من بر باد !؟ خدا ...خدا .. خدا چرا به من نگفتی آن کس که زودتر اهلی می شود اولین کسی است که به خاک می افتد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سیگار روشن در دستهایم خاموش کردم تا پدر در گور خفته ام نبیند تنها پنجره خانه پسرش رو به دیوار باز می شد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن شرابی را که در سال جدایی انداختی امشب ته نشین شد می نوشم اولین جام را به سلامتی نبودنت !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو سپاسگزارم چون هر وقت تصمیم به کار بزرگی گرفتم سنگ بزرگتری جلوی پایم انداختی و من مجبور شدم ابتدا پریدن و سپس پرواز را یاد بگیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دیگر اهلی نیستم....... ای هفت پشت غریبه.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حافظه گذر فصلها......عنکبوتت میشود
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 55 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .