♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من جوانه بسته ام از سراب چشمانت تمام شب از وحشت پایان این سراب ذره ذره هیچ می شوم. بیا و بگو مرا که چند نقطه ی کوچک ̨ همین جا بالای این ورق ̨ از قلم انداخته ام بگو که سیرابم می کنی از همین شراب......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچک می شوم به اندازه ی لقمه های مادرم وقتی بر می گردم به دبستانی ترین احساسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستش را تکان داد و رفت سیل چشمهایم را برد خواستم به خانه بر گردم غریبه ای دستم را گرفت..........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گونه هایم خیس از بهانه ی بی تو بودن نگاه کن به صورتم این باران بند نمی آید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه خرابم. آبادی زیر قدم های توست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود این راز سر به مهر به عالم سمر شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران مي گيرد من در خيال تو هستم باران بند مي آيد من در خيال تو هستم درباره ي خيال تو باران در من چيزي را متوقف نمي كند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر - در شهري كه من اينجا هستم- تكرار مي شود . * نگاهت مي كنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از خواب بيدار مي شوم و تنها تو را بخاطر مي آورم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با بانوان برف یکریز حرف می زنند گیسوان تو من از یک جنگ خیابانی در شهری بدون مترجم عکس می گیرم .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 13 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .