♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بانو حالا بیا و خودت را نگاه کن فلس ماهی ها جیوه می شوند تا تو در آیینه ای متحرک ماه شوی !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لعنت بر سفر های اجباری حالا که روزهاست چشمه ی شعرهام خشکیده درست وقتی که در بدرقه ات می گریم فوران می کند آبشار می شود گیسوانی که سنجاق هایش جای خالی انگشتان توست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از تو من ! هیچ گاه نتوانستم زندگی را هجّی کنم و زنی را ببوسم که لبانش باغ گیلاس باشد من منتظر همان دستانم که بیاید آجر به آجر بردارد آوار از این تن مجروح از این سنگسار
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در حفره ها زندگی می کنم بغض می کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم یک نفر روزی نام مرا روی یک سنگ خواهد نوشت و کسی از پشت لنز عینکش نام مرا بزرگتر خواهد دید و تعریف خواهد کرد تعبیر آشفته ی کابوس های من...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور کن تمامی آبها به دریا های خیس نمی رسندو تمامی ابرها باران نمی شوند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیهوده که می شوم روز هم ! مرگ ی تدریجی ست وقتی تو سنگ می شوی من سنگسار
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم انتظار شنبه های گنگ فردا چه می شود ؟ امروز کجای دنیا برای من بود ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آينه واقعيت را ترسيم نمي كند بلكه عامل واژگوني واقعيت است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نانم عجیــب کنار این دل سنگ تو آجر است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید برای خودم کاری بتراشم باید مغزم را بتراشم و موهایم را از ته... و زبانم را بگذارم موریانه ها بجوند ! باید یک جایی میان این نرده های زرد خودم را جا کنم و به این فکر کنم که این صندلی هیچ وقت خالی نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اينجا همه از دست پليدی خسته اند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 13 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .