♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در شمال ترین شهر....منتظرم اینجا کسی روسری اش را به یادگار بر قلبم گره زده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دو « فنجـان قهــوه ي داغ » سه « روز » تعـطيلي در زمسـتان ! چـهار « خنـده ي بلنــد » و پنــج « انگشـت » ِ دوست داشتـني تو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام از سـوال هاي ِ سـخت ! پـاسـخ هاي ِ پيچيـده ! از كلـمات ِ سنگين ! فـكرهاي ِ عميــق ! پيــچ هاي ِ تنـد ! نشـانه هاي ِ با معنـا .. بي معنـا ! دلم تنگـ مي شـود گاهـي ! براي ِ ... يك « دوستت دارم » ِ سـاده !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نباید کسی بفهمد، دل و دسته ِ این خسته ی خراب از خواب ِ زندگی می لرزد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلــ ــم یک عاشقانـه ی آرام... میخواهــد..که فقط تو بگویی همین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک روز دیگر بدون ِ تو گذشت ناشکر نیستم هرچه از تو رسد نیکوست حتی دوریـــت حتی نداشتنت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت 22 شب؛ خیابانی آرام، خاموشی سگ ها روزهای بی خاطره ، دلتنگی مدام، تنهایی فکر ، فکر ؛ فکر!! لبهایی خشک هوای سرد خیابان آرام مستی بی وحشت این روزهای من!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نسل ِ من با دلتنگی هایش چه کرد ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدامو داری بانو ؟ یک زمستان دیگر بدون شانه های تو از راه رسید و آنچه که زیبا نیست ، زمستان نیست ....فصلِ تا مغز استخوان ، خالی ، از توست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من میخوام در گله ی اسب ها بتازم تا در دنیای آدمها
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 8 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .