♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این درد کمی نیست که رو برمیگردانم و جاي تو خالي است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به هم ميكوبند موجها درون صدفها درون سينهي من.....واژهها كه از دهانت جاري ميشوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
.ایمان دارم روزی شاهد آسمان آفتابی پرسپولیس خواهیم بود ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تأثير داروي كيمياگران را نميخواهم.........بيمارم در تبي سپيد از دستهايت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل من پرندهاي است در قفس....... پر ميزند پرهايش ...ميريزد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مکرر دیروز میآید امروز میآید فردا میآید و من میان پایان و آغاز دستانام را مینگرم لحظهها را مرور میکنم گویی هنوز حرفی میان دستان و نگاهم برای تولد تقلا میکند. يا ميان سكوتهای تو! دلام لمس رؤیا میخواهد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا که ببوسی برف می گیرد ... حالا در عمق زمستان کبوتری با آوازی از جنس سیب روی لب هایم آشیانه کرده کبوتری سبز که در ایینه پرواز می کند چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟ باور کن! هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور ... به من نگاه کن من اندازه ی همین آسمان برهنه دوستت دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش اگر بغض هایم آب شدند......ترحم چشمانت را به خیسی چشمانم پیشکش نکنی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از همان یکی بود ، یکی نبود قصه ی ما من . . . آن یکی که بودم و تو . . . که نبودی ! دیگر چه فرقی می کند بمانی یا بروی . . . وقتی از آغاز نبودی ! کاش قصه گوی این قصه می دانست برای قصه ای که قرار است نا تمام بماند یکی بود ، یکی نبود نگوید . . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .