♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو میدانی نفسی که مرده را زنده میکند از کجا طلب کنم؟ ....به لبهات که نگاه میکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هيچ نگو صدای نفسهات کافیست. در هياهوی سکوت زندگی .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای گرفته ی احساسم سرفه ی خون آلود دلتنگی فضای نا آشنای اتاقم من و کلافه گی اسارتم! اینجا ؛ بیان کلامت به سردی مرگ است! اینجا ؛ غربتی به سیاهی انتظار دارد! اینجا؛ وصال آرزوها ی ممکن اش غیر ممکن است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهات را از تنم برنداری يک وقت! مثل نيستی دود میشود تنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخار دلتنگی نشسته بر شیشه ی احساسم را هیچ " هایی " پاک نکرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز می گرید دلم در این وانفســــای تنهایی هنوز هم دلتنگی امان می برد در هجوم درد های همیشگی هنوز می رقصد دستان خیالت بر بستر خالی از بودن هایت هنوز هم من ِ تنها خودمم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوستت دارم فارغ از داشتنت این روزهایم خلاصه است در واژه واژه ی این جمله ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارم به دیدارت می آیم خودم را بالا می کشم تاشانه زندگی را در دستانم بگیرم می آیم به دیدارت تا تو را ببوسم و ستاره را در ذهن زیبایت لمس کنم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .