♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تابلوی قشنگی شدهایم من باران جاده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شـاعـر نمـیـشونـد كلمـــات مگــر آنكـهــ پرتـاب شـونـد از پنـجــره ای بـه كــوچـه ای . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیر بارانم -بیچتر- تنها بینی سرخم لو میدهد مرا که باریدهام همراه ابرها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوستت دارم را تا آخر عمر برای تو تو تو می گویم حقیقتیست در عریانی این جمله
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چیزی برای گفتن ندارم تنها قصه ای هستم در میدان شهر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای همیشه در تو میمیرم اگر دستم را نگیری...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دارم به سرزمینی میاندیشم که سالهاست در آن مُردهام.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیحضور تو مرگ میاید، امشب از کوچههای بیپایان....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی را که نمیفهمیم؛ باورم پشت تیرکهای دربهدری قد خم کرده و ترس لابلای آرزوهای مرده ترانه میخواند. نقاشیهای خاکستری بزرگ نمیشود شکستهها که بریزند دستهای من هم... کسی چه میداند؟ شاید دوباره ترک بخورد فنجان، صبح سهشنبه ده سال بعد شاید یک سال بعد شاید... هنوز امیدی هست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیتفاوتی نسلها دارد از ریشه برمیکند لهجهی باران و عشق را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوب نگاه کن این خاکستری/بنفش شاید خندههای توست، شاید حرفهات، شاید چشمهات ... خوب نگاه کن خورشید بالا آمده و هنوز قلب من خوابیدهاست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جای من نیستی هنوز نمیدانی دستهایم را شاخهشاخه تا کجا کشاندهام و دوستیام را با کلاغ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمایش ویژه داریم مردی هستیاش را آتش زد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چیز در جای خودش هست آسمان همان آسمان است خورشید همان خورشید ستاره ها هم هر شب جمع می شوند گٍٍٍرد ماه کوچه ها همان کوچه هاست حرف ها همان حرف ها تنها دو چیز جایش عوض شده است .... موهایم سپید شده .... روزگارم سیاه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كنار رودخانه ای بودم آب در در دست خود سيبي سرخ مي بُرد خَم شدم و سيب را برداشتم آب دستهايم را بُرد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 14 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .