♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبیه پنگوئن شده ام دلم میخواهد تمام دنیا را پرواز کنم اما مردم به راه رفتن ام هم می خندند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تصمیم دارم پلکهای شب را در چشمانم پیوند بزنم و آفتاب را آویز کنم از گردنم برای خاطرههایم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش سپید می ماندی مثل همین شعر که هر کاری می کنم شبیه تو نمی شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید اتفاق عجیبی نباشد اما ما دیگر خندیدن بلد نیستیم و سفرهامان به اندازه ی زنبیل های کوچک پروانه هاست فقط از این شاخه به آن شاخه می پریم و دیگر فرقی نمی کند اگر آسمان به زمین بیاید یا زمین به آسمان ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه هیاهویی می وزد در خیابان ها یی که آدمهایش تاریکند و بغض هایشان روشن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی تو می آید از پرنده یی که سپید می وزد و سایه ای در جاده تنها می شود هی ..مسافر تو که رفتی چرا جای پاهایت را نبُردی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زور می زنم حرمت زندگی را با کم کم مردن نگه دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای گدایی دستها دراز می شوند برای عشق چشمها اما خدا را فقط با دلت گدایی کن !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادت باشد باد لاستیک ها را که تنظیم کردی زنجیر چرخ ها را بیاوری تا سفر را به زنجیر بکشم جاده برفی ست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جوانی ام دست هایش را شسته تا آنفولانزای زندگی نگیرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با این قلم جایزه ی ساندویچ مرگ برده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می بارد باران هنوز و جای تو چه خالیست این بار زیر همان چترِ همیشه، که من و تو نداشتیم هیچ روز... می بارد باران هنوز آورده ام چتر هیچ گاه را باز هم و نجوا با نیمکت می کنم که نگرفته خو به تنهایی من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خش خش برگ ها زیر پای رهگذران که خرد می شود غرورشان چه تفاوت که زیر پای که باشد ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان بهانه ایست... تا رنگ سپید پرهایم که هنوز به آبرنگ های این خاک نیالوده خواهم پرید
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 15 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .