♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو شاعرتر از آنی که کنار دریا بنشینم و آبی دلت راسپید کنم سپیدتر از آنی که شعر من است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه مهربان می شوند چمدان ها خیابان های پیچ در پیچ و حتا اتوبوس ها وقتی تو خاهی آمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بودن ما؛ عشق بازی موج و ساحل شاید روزی طوفانی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نفسم در نمی آید محتاج یک سرنگم پر از اکسیژن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرام و قرار ندارد،قلم ....شکل اندام تو پیچ می خورد در این شعر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از گندم حرفی نزن لبانت را به من بده!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر حکایت بی تو بودن است خواهش میکنم برگرد من شاعر خوبی نخواهم شد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بغض کرده ام مادر! مثل روز اول دبستان من٬گوشه ی چادر تو و مرگ مرا می کشد بغض کرده ام مادر!/به قصد گریه و مرگ چه معشوق بی رحمی است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه در سطر اول اتفاق می افتی و من در سطرـبعد از تو گم و یک شعر ناکام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز درست در همین لحظه بگو:دوستت دارم فردا دیر است گل من!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستم را بگير و ها كن زندگي مرا......(زمستان است).
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو برو من جاده را ميبوسم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر بدانم فردا آخرین روز زندگیم خواهد بود تا فردا درخت سیب خواهم کاشت. مارتین لوتر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها..... برگ هابا هر نسیمی به آرامی خودشان را به پیاده رو می رساندند تا عابران قدم هایشان را تبرک به آخرین فرش پاییزی کنند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .