♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه غریبانه می خندم به تبسم شمعدانی ها......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در تیرگی این شب جان فرسا غمگین و دل گرفته به کنجی نشسته دلگیرم در مویه ها و خلوت و تنهائی بشکسته بغض خامش این ناله های شبگیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در فضائی که ز لبخند تهی ست خرم این است که غم باز مرا می نگرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزها می گذرم (( خنده به لب ، خونین دل ))
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در قرن یخ زده هیچ عقربه ای واژه های کهنه را مرور نمی کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حسته ام...........................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی آبی خورشید میان حجم پنجره دست می برد انگار شانه هایم را هستی سبزه می کارد زیر درخت سیب و من شبیه گنجشکها برای دلتنگی پونه شعر می خوانم بلند - بلند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دردهایم را بغض می شوم وقتی ابرهای این حوالی آبی حرفهایم را نمی فهمند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره ی اتاقم در امتداد رنگین کمان دورترین قاصدک را تا خورشید پرواز می دهد انگار نمی خواهد شبیه من سهم دردهایش از تمام رنگها خاکستری باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام به خدااااااااااااااااااااااااااااا......باور ندارید؟............حرفهایم هنوز کاهگلی ست کسی در این شهر دردهایم را نمی فهمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب ستاره های پنجره ام چشم می دوزند تا مثل کودکی بایستم و از آخرین ستاره شروع به ده بیست سی چهل بازی کنم هنوز نمی فهمم چشمهایم را که می شویم جاذبه انگشتهایم را برای هیچ شمارشی بالا نمی برد و قلبم بی هوا بزرگی پیراهنم را مشت می زند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مشکلاتم با کوه هم قبیله اند گویا قطره اشک تنهایی ترس دست به دست داده اند تا کم بیاورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عجیب دلم گرفته هوس یک لیوان آب یخ کرده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم که دست باد موهایم را شانه نخواهد کرد و پریشانی رویا را هیچ ستاره ای مرور اما مطمئنم دوباره گلاب می گیرم از خورشید نزدیک قلب دورترین پونه .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 12 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .