♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که بند بیاید از برگهای چنار سر می خورم روی گندم و تو بی هوا هورا می کشی برای بوسه ای خیس زیر برگهایی که هنوز چکه می کنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه مثل خوره به جانم افتاده تمامم را می جود این حس لعنتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بدون تو زندگی تابلوی یک روز یخی است، برف باریده و خورشید دست خودش نیست دنیا را خیس می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خورشيد بگو .....گاهی با یک قایق کاغذی و گاهی با داستانی کوتاه کودکان همسایه را به اقیانوس ها می رسانم به سواحل زیبا اما واقعا رویا دریچه ای است کوچک برای دیدن خوشبختی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی روی صورتم آب بپاشد.دیگر وقت آن است که مرگ بیاید و شاخ هایش را در دلم فرو کند...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جنگل پاییز کلبه ای چوبی و دودی که از دودکشش بالا می رود کاش با تو در چهارچوب همین تابلو آشنا شده شده بودم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهانه ی رفتن می گیری، و این شقیقه ها برای گلوله ، قلقلک می شوند . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک عمر آسمانت بودم نباریدم مبادا تک درختی از نگاهت خیس باشد ...................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای پایت .. رقص باران ..نمی آیی..؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
. من درد را برای چشم های تو بارانی میکنم... نگاه کن! دست هایم قرمزی صورت تو را با خود دارند و گونه ام قرمزتر شده از رژهای گونه ات...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعدن باهم می رویم مفاصا حساب اما اینک مخاطب عزیز بنشین وُ گوش های خودت را به من بده !کجای این آسمان گرفته بگذارم گوشه ی دلم کجای دلم به کار تو می آید ، هان !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با شعر قرار می گذارم با شعر ودکا می نوشم،می رقصم،می خوابم و با شعر تو را به دنیا می آوریم با تو محشور می شوم......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .