♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقي است دستانم را بگير...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درست همون موقع که فکر می کنی همه چیز محکم سر جای خودشه یه طوفان دیگه از راه می رسه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احتیاج به مستی نیست...! یک استکان چای هم دیوانه ام میکند وقتی میزبان چشمان تو باشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از خودم می ترسم وقتی میان دستهایم میان چشمهایم میان دلم حتا میان همین کلمات انکارت می کنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم روشن است که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک شب برایت میگویم چرا امشب چشمهایم قرمز بود؟ و تنم یخ!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دفتر خاطرات را میخواهم چه کار وقتی که شب ها به این امید می خوابم که فردا امروز یادم نباشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ صیادی برای رفاه صیدش دردام، دانه نمی گذارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بااینکه ناودان ها سکوت کرده اند اما هنوز،صدای هق هق باران شنیده می شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کسی برای من دست تکان نمی دهد. من بیهوده وابسته ی مردم این شهرم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه دلم راخالی می کنم، دوباره پرمی شود از تو! چه برکتی دارد این عشق!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها درحوالی من، همه چیز به توبستگی دارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی اوقات انقدر هوس گرمی دستاتو میکنم که دستای سرد خودمم گرم میشن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا اخرین شعر هایم برای توست چه کسی میگوید دوری سردی میاورد؟ وقتی هنوز از یادت بند بند وجودم گرم میشود!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 19 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .