♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدمها تنها که نیستند می روند ... تنها که میشوند بر میگردند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه قدمهایم را میشمرم به آخر نمیرسم! چه بی انتهاست وسعت خیال با تو بودن ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز دوباره سیاهی آسمان کبود دلخوشی مرا با خود به یغما میبرد. دوباره گریه های ابرها سکوت و بهت وحشتناک را برایم به ارمغان می آورند. دیگر خبری از شبنمهای نقره ای روی گلهای اقاقی نیست. دیگر هیچ قطره ی بارانی رقصان و باعشوه به سوی زمین نمی آید..قطره های باران هم دلگیرند از اینهمه دلگیری دیگر صدای آواز کبوتر های عشق به گوش نمیرسد آیا کبوتر ها مرده اند؟ و.دیگر پروانه ای پرواز نمیکند و هیچ گلی زیباییش را به رخ این و آن نمیکشد... از آسمان شهرمان سنگ میبارد و من سقف لبخندی را کم دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همان کودکی که سنگ را به نیت دفع دشمن به سر دوستم میزنم چرا که دوست و دشمن را یکی میبینم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به امید ...... روزی که ساعت ها برای هوشیار شدن انسان کوک شوند ، روزی که همه برای بودن زندگی کنند روزی که چراغ ها در شب خاموش نشوند ، روزی که زندگی کردن زنده بودن تعبیر نشه روزی که ابی اسمان در شب سیاه تعبیر نشه ، روزی خورشید از ترس غروب نکنه و روزی که من به خاطر تمام حرف هایم قربانی نشوم .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هنوز منتظرم که کسی در خانه را بزند اما جز باد و باران و سیاهی شب با صدای گرگ کسی نیست ، میترسم شاید برای همیشه قالب خالی خانه پر نشود و پرنده ازاد نشود ... در چوبی و همان قلم و کاعذ که همیشه روی میز بود .... و من .. سایه یک ادم که شب در حرکت و روحی سوار با تنی لاجور که گوی هیچ وقت زاده نشده .. لیوانی پر اب و تخت خوابی که همیشه خالی است و کاعذ های پاره که روزی نوشته شده ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما به این زندگی دچار شدیم ، زندگی سوار بر جسم و جسم سوار بر روح است ، زندگی سوارکار و من همان اسبی هستم که چشمهایم بسته است و با افسار کنترول میشوم ، سالهاست که کور کورانه راهی را میروم که نمیدانم و روزی چشمهایم برای همیشه بسته میشود ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش یکروز صبح کسی فریاد میزد و ما را از خواب غفلت بیدار میکرد ، اما افسوس که حتی خروس هم دیگر صبح صدا نمی کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من کنار پنچره نگاهم به تک درختی است که با شلاق های باد خود را تکان میدهد ، باران مستش کرده و حال خوبی دارد شاخه هایش از خود بی خود شده اند میرقصد و میرقصاند ، نمیترسد چون ریشه هایش در خاک استوار اند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست روی کاغذ است ... یک فریاد از نسل پرواز ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و تو همان الفبای زندگی هستیم که در تفسیر یک معنی واقعی حل شدیم ... گرفتار یک سردی ، که روحمان را می لرزاند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز شب فرار میرسد ...همان تاریکی ، همان ظلمت ، همان حس سردی ، پوچی ، سکوت ... همان بوی شب که انسان را خفه میکند ... باران ، قطره ، اینه ، شمع ، شعر ، ادینه ... مرگ ، برگ ، ابگینه ، قلم ، اتش ، ابینه ... و زندگی که ما را در خود حل کرده ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در تمام نوشته هایم از سیاهی حرف زدم اما اینبار میخواهم برای دل خودم یک خط از باور های قلبی که مثل یک سرزمین گمشده توی جزیره خوبی قرار گرفته و کران ندارد بگویم، این همان واژه ملموسی است که انسان در برابرش زانو میزند و همه زندگی اش را فدا میکند ....دیدگاه.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نفس هایت را در صندقچه دلم حبس کردم تا دلم گرم شود به بودنت اما ، هیچگاه فکر نمیکردم باورهایم (نفس هایت ) به شمارش بیافتد !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 19 ساعت و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .