♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی به دهکده راهم نمی دهند چه فرقی می کند کدخدا چه کسی باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی را سر روی سینه اش میگذارم دیگری را در آغوش می کشم چقدر دوستشان دارم این دو بالش را.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در، به در دنبال پنجره ای می گردم که به نگاه ِ تو باز شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را خط به خط حفظ کرده ام نباشی هم ، از بر می خوانمت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیرین یا تلخ! حادثه می بایست یکبار دیگر اتفاق افتد که طعم لبهایت مزه خواستن دهد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درحالی مینویسم که تنها درخانه نشسته ام ومنتظر آمدنت که عشق وارد شود ومرا خیس و بارانی کند عشق دست مهر برسرم بکشد ومن دست حرمت عشق آغاز کند بستن درها ی تپشهای انتظاررا ومن فراموش کنم سالهای قبل از با تو بودن را رد زیبای گامهایت تقدس چشمان من است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمع نگاهم را روشن نگه می دارم شاید شبانه رویای خواستنت درباغ هستی ام روانه شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شهادت باران ازین پس برای یک فراق طولانی ام کا[!]ت تو دیگر زخم برکهنه انتظارم نگذار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران گفت: اگر ببارم، چترت را به گنجشكها خواهي داد. جوابش را دادم. او باريد ومن به گنجشكها خيانت كردم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر ماندم !!!! باران تمام شد و بهانه ام ......... رنگین کمان نزدیک است . کاش می آمدی .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 21 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .