♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سوت پایان، نابودی زمان، سوختن خاطره ها، ذهنی که پر شده از این واژه ها... دل به دریا که نه... دریا دل به من داده است... دل گنده شده ام، می خواهم غرق شوم و آغاز کنم ثانیه هایی را که میدانم، لحظه ...لحظه اش نابودی گذشته هاست. دیگر دل به صداها نمی بندم... می روم شاید بهار واقعی نگاه من فرا رسد... شاید خویش را یافتم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر توان زخم خوردن ندارم... ✖کیست خواهان تن زخمی من؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دچار باید بود وگرنه زمزمه ی عشق میان سکوت تلخ ... ... گریان خواهد شد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تموم شد...بارون هم اومد... زیاد نبـــــــــود... ولی به اندازه ای بود که منو خیس کنه... تموم شـــــد... بارون هم تموم شد... ولی هنوز هوا ابریــه...بغض داره...اما صداش درنمیاد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به اندازه ی این وسعت سبز درد و دل دارم با تو........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه... من دیگر نه میخواهم خود را بنویسم... و نه دیگر سیاهی دل تو را... بس است هر چه بیهوده غرق شدم در واژه ها در نبودنت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فوران میکند...احساسم نگاهم خیس میشود...تَر واژه هوس میکند...سر بخورد بر روی لبان من، اما نه...اجازه ندارد. تو منتظری...منتظر...انفجار درونی من خیال باطلی داری، من هرگز افشا نمیکنم راز درون را، همه ی دوست داشتن هایم را قورت میدهم، شاید برای روز مبادا...♥♥♥
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید خنده ات تداعی میکند برای تو تمام لحظه های سکوتت را لحظه هایی که ، جیغ میکشی...درون خود.... ولی ساکت تر از همیشه ای.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای لحـــــــظاتی ایست.. لمـــــــــس واژه ها ممــــــنوع... جــــــاده ی لبـــــــــهایم یخ بســــــته است... تا اطلاع ثانوی واژه ای بر روی لبان من نقش نمی بندد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خالی شدم از واژه ها... از حس بی نگاه تو... از این هجوم لحظه ها... که می دَرَد، روح منو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجایی بانوی خاطره ها... برگها تمامشان قتل عام شدند... انتظار میکشن...انتظار قدم های تو را... بیا... بیا و پر بکش میان سبزی دل برگهای زرد... دست بکش...نجوا کن... بی پروا...صدا کن...بهار را... بگذار...خواب این روزهای من تعبیر شود... بگذار تمام شود...این اضطراب بی پایان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیال بودنت زیباست ✖میان گلبرگهای اندیشه ام... ✖اما چه ســــــــود...؟ ✖وقتی خیال را باد با خود می برد... ✖وقتی خیال، خیال باقی می ماندُ ✖تو جاودانه می شوی بدون لمس بودنت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید قاصدکی در راه است و شایددلشـــــــــوره ای در کار پی در پی... می نگـــــــرم... کاش کسی درک می کرد، تنهایی یک قاصدک رها شده در باد را...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 12 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .