♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر دوباره كودك ميشدم فقط از سوسك نميترسيدم . كودك كه نميتوان شد . . . اگر بزرگتر شدم فقط ميخواهم لبخند بزنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پوکی که به سیگاز زده ای آنچنان غمگینم نمیکند چند پوک دیگر بزن من پاییزتر از توام...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هيس ، هيس.....هـــجوم لحـــظه هاى كـبود....ورويائى پراز طعم شراب كه تلخى ى شيرينش ، طنابى ، حلقه اى پــيوند ميان تو من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگـــو به من: آن همــه كبوتراز لبــهايت به كـجا پريدند؟ لبخــندهاى ريخــته برسجاده ات از آنه کــــــــه يودند؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه كند ناخدا دراين درياى پر آشوب اسيرموج موهایت نه دست دارد نه سكانى!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خــــودم را درزدم ، درى به رويم بازنشد. ازهمسايه ها سـراغم راگـرفتم ،كسى مرا نشناخت. ازبقال سرمحله پرســيدم ، گفت: مدتيست پيدايش نيست شايد به سفر رفته باشد. گفـــتم شايد! از مرده شورخانه پرسیدم گفتند اینجانیامده است ، ولى گــذرپوست به دباغخانه مى افتد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت به نیمه شب رسیده....قلم سرشار از رویش احساس برای توست...امان از دل لامصب من...قلم را به گریه انداخت.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درگلو ی زخمهای بی کسی ام جرعه جرعه خاک می ریزم مبادا لابه لای خاکستری احساسم گلهای حسرت ریشه زند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پلی باید بسازم.....تا قلب تو....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 23 ساعت و 48 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .